خورشاه بن قباد الحسينى

239

تاريخ ايلچى نظام شاه ( فارسى )

اطاعت و انقياد در چنبر مطاوعتش درآورده خيال مخالفت را از سر بنهادند و دليران [ 184 ] بىباك و متمرّدان فتّاك كه سالها رايت عداوت و عناد برافراخته بودند ترك فتنه و فساد كرده زبان به اعتذار « 1 » و استغفار برگشادند . آن جناب پادشاه عادل دادگر و حاكم باذل رعيّت‌پرور بود . در ايّام دولت او در مملكت مازندران امنيّت و رفاهيّت به درجه‌اى رسيده بود كه « 2 » رعايا و برايا در ظلّ عدالت و نصفت او مرفّه الحال و آسوده‌بال روزگار مىگذرانيدند و تجّار و مسافران كه از ديار بعيد و قريب متردّد بدان صوب بودند « 3 » به يمن « 4 » معدلت و سياست آن شهريار از آن طرق دشوار و جنگل بسيار كه به سبب كثرت اشجار و تشابك اغصان و توهّم دزدان جاسوس [ چابك ] « 5 » نهاد ، وهم و خيال افتان و خيزان گذر « 6 » مىكرد به فراغ خاطر عبور مىنمودند . شعر جز امروز چون هست روز دگر « 7 » * خوشا عدل‌گستر « 8 » خوشا دادگر بلى هست شاهى به انصاف و داد * كه بىعدل و انصاف عالم مباد بد و نيك آخر « 9 » نماند و ليك * همين « 10 » نام بد ماند و نام نيك آن جناب بعد از قتل اميرشاهى قريب چهارده سال از روى استيلا و استقلال بر تمامى مملكت مازندران سلطنت كرد و همواره با « 11 » عيش و نشاط بود و با اركان دولت شاهى طريقهء مصادقت و موالات و شيوهء يك جهتى و مواسات را مرعى مىداشت . سيّما با حضرت وكيل السلطنه و اعتماد الدوله قاضى جهان كه همگى مهمّات مالى و ملكى عراق و خراسان به حسن اهتمام او سامان مىپذيرفت ، خدمات لايقه به ظهور مىرسانيد و هر ساله سيصد و شصت تومان تبريزى به رسم تحفه و پيشكش جهت او مرسول مىداشت و امور سلطنت خود را به راى صايب و

--> ( 1 ) . ت : عذر . ( 2 ) . ت : رسيد كه . ( 3 ) . ت : بودند از . ( 4 ) . ت : « به يمن » ندارد . ( 5 ) . ب : ندارد . ( 6 ) . ت : تردد . ( 7 ) . ب : ديگر . ( 8 ) . ت : كسرى . ( 9 ) . ت : جهان را بقاى . ( 10 ) . ت : همى . ( 11 ) . ت : هميشه در .